تبليغاتX
log
کد ماوس خاطرات دوران نی نی داری

خاطرات دوران نی نی داری

سالگرد

دقیقا"پارسال یه همچین روزی بود که پریا زنگ زد آزمایشگاه و اونا گفتند که جواب مثبت امروز تو۴ماه و۵روزته .خدارو ۱۰۰۰بار شکر میکنم که تورو به من و علی داد.راستی این روزا هر جا که ما رو دعوت میکنن آخر مهمونی یه کادوی خوشگل هم به تو میدن به قول گفتنی پاگشات میکنن...خوش به حالت مامان ناز من .الینا جونم این روزا خیلی کارات با مزه شده چون خیلی با دقت به اطرافت توجه میکنی...عزیزم...الان که اینارو مینویسم خوابی و من با صدای نفسات آرامش میگیرم....دوست دارم عزیزم...


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 23:57 توسط مامان آذر
.

عزیز دل مامان دیگه داری چهار ماهه میشی .هزار ماشاله خیلی بچه خوبی هستی و اصلا منو اذیت نمیکنی.به قول مامانی نجیبی.همه این لحظه هایی که تو این چند وقت باهات بودم قشنگترین لحظه های زندگیمه.اندازه دنیااااااااااااا دوست دارم ماه من.یه وقتایی چند دقیقه به کمک بالش میشینی اما چون سعی میکنی بلند شی از جات مجبورم سریع بخوابونمت .ماشالا ۶۳ سانت قدته و ۷۲۰۰ گرم وزنت لباسایی که واسه عیدت خریدهه بودم رو از الان دارم واست میپوشونم .چند روز دیگه هم نوبت واکسنت.امیدوارم ۴ماهگیتم مثل ۲ ماهگیت زیاد اذیت نشی.الان که دارم اینا رو مینویسم صدای خراب کاریت رو از اتاق میشنوم .پاشم برم.....


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 15:41 توسط مامان آذر
.

جیغ بنفش

دیشب که از خونه مامان بزرگت برگشتیم دیروقت بود تو خوابیدی سر جات و منم خوابیدم چون تو شبا تا نزدیکه صبح میخوابی منم خواب عمیقی میکنم اما دیشب یهو تو جیغ زدی و من به حالت سکته از خواب پریدم ودیدم علی تو رو بغل کرده و داره نازت میکنه چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم چه اتفاقی افتاده ورفتم آب خوردم  و اومدم بعد از علی پرسیدم چی شده گفت که برقا رفته ساعت ۵/۲ اینا بود ما احتمال دادیم که از تاریکی جیغ زده باشی....چون فقط یه چراغ قوه بالاسرمون روشن بود علی داشت بهت میگفت بابایی تا من زنده ام نمیذارم هیچ کس و هیچ چیز اذیتت کنه آخی ی ی ی .برات ارزوی سلامتی مکنم مامانم


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 0:7 توسط مامان آذر
.

شعرای مامانی

الان دو ماه و ده روز از تولدت میگذره عزیزم ۶۳۰۰ گرم وزن داری و ۵۸ سانت قد .بیشتر میخوابی .خیلی خانومی اصلا منو اذیت نمیکنی مامانم ۱۰۰۰ماشالا .من و مامانی خیلی دوست داریم مامانی همه اش واست شعر میخونه اونم چه شعرایی......... میگه دخترم مثل برگ بیده از پشت بوم پریده ۲تا خیار خریده یکیشو داده به مامانش یکیشو داده به باباش....خلاصه هر جاکه میریم همه میان دورت مخصوصا بچه ها  مانیا تو جمله سازی مدرسه اش که گفته بودند با نوزاد جمله بساز نوشته بوده الینا یک نوزاد است.خیلی این روزاتو دوست دارم با اینکه هر روز شیرین تر از قبل میشی اما کاشکی همیشه همینطوری عروسکی میموندی مامانمممممممممممممممممم


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ساعت 19:45 توسط مامان آذر
.

عشق در یک نگاه

هوراااااااااااااا.بالاخره روز ۱۴ شهریور ساعت ۱۱:۴۰ الینا جونم به دنیا اومد.وای خدا وقتی که به دنیا اومد اوردنش من دیدمش وبوسش کردن خدایاااااااااااااااااچشای سیاش صورت داغش..........نگاهش صدای گریه اش اصلا وصف نشدنیه فکر نمیکردم  عشق به فرزند اینقدر عمیق باشه با هیچ چیز تو این دنیا قابل مقایسه نیست.امروز که دارم این مطلب رو مینویسم الینا ۱ماه و نیمه است .تمام وقتم با اون میگذره عاشقشممممم امیدوارم اونم زودتر من و بشناسه و حسابی با هم خوش بگذرونیم.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ساعت 17:52 توسط مامان آذر
.

کیسه آب

اولین روز هفته ۳۸ بود که واسه تعیین وقت زایمان رفتیم دکتر .اونم گفت که باید یه سونوگرافی انجام بدم میزان مایع کیسه آبم ۲ سانت از حد طبیعی پائینتر اومده بود دکتر گفت که باید ضربان قلب بچه تست بشه که اگر کند یا نامنظم سزارین زودتر انجام بشه خدارو شکر ضربان قلبش خوب بود و چون حرکاتش تو شکمم زیاد هست دکتر گفت که وضعیت بچه خوبه وتا پایان هفته ۳۸ بچه رو نگه میداریم وقرار شد روز دوشنبه ۱۴ شهریور سزارین بشم.دیروزم باز سونو شدم و  اب کیسه تغییری نداشت.امروزم که مامان و علی اتاق مرتضی رو واسه من و الینا تغییر وتحول دادند و وسایل مورد نیاز بچه رو اونجا چیدند و مامان بقیه خونه رو تمیز کاری کرد که دیگه کاری نمونه ....منم که فقط نشستم و به قل خوردن نی نی  از اینور به اونور شکمم نگاه میکنم و میخندم از اینهمه تکون واتکون های نی نی...


+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390 ساعت 13:36 توسط مامان آذر
.

تاریخ زایمان

امروز با بابای بچه رفتیم پیش دکتر .بهش گفتم خانم دکتر تو روخدا تاریخ زایمان منو بگو اونم با کمال خونسردی گفت چرا اینقدر عجله داری الان خیالت راحته اون تو میخوابه میخوره جیش میکنه گفت ۱۸ ۱۹ یا ۲۰ شهریور موعد زایمانته با اون چیزی که من حساب کرده بودم یه کم تفاوت داشت اما حتما اون درست تر میدونه دیگه.به هرحال ۲۳روز دیگه شایدم ۲۵ روز دیگه باقی مونده.شبا با جون کندن میخوابم همه شم معده ام میسوزه .هیکلم شده قد رضا زاده پاهام درد میکنندکترم که میگه مایع کیسه آبت کمه نباید بری استخراما همه اینا به دیدن الینا می ارزهمامانم هی میگه برو ساکتو ببند یهو دیدی دردت شروع میشه آخه خودش ساکشو بسته خونه تکونیشو کرده فریزرشو پرکرده اون از من آماده تره


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ساعت 1:50 توسط مامان آذر
.

هفته 36

امروز هفته ۳۶ از بارداری آغاز شد دیشب علی جون می پرسید پس الینا کی به دنیا میاد من باهاش بازی کنمراستی نوژا هم دیگه فهمیده که تو دل من یه نی نی هست به زبون بچگی دستشو که میزاره رو شکم من به یه چیزایی اشاره میکنه من و مهناز منتظریم که دنیا بیای و با نوژا دوستای خوبی بشین.ان شااله که صحیح و سالم دنیا بیای دختری.....


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ساعت 14:6 توسط مامان آذر
.

مراسم عقد

دختر مامان سلام  دیگه یه جوری تو شکمم تکون میخوری که من میفهمم دستت یا پاهات که نزدیکه پوست شکمم رو پاره کنه خوب اگه خیلی اونجا سختته زودتر بیا مامانی همه چی خدا رو شکر آماده است ما هم که مشتاق دیدنتیم......یه شعرم واست گفتم .....

الینا خانوم خجسته          توکیسه آب نشسته

الینا پاشو کاری بکن         فکر یه زندگی بکن

بیرون بیا از کیسه آب        دلامونوبکن تو شاد

دو روز پیش سه تایی رفتیم آتلیه و عکس انداختیم بیشتر عکسا منو تو بودیم یه چند تایی هم سه تایی شدبعدشم عقد عموت بود توی محضر وقتی همه دست میزدند انگاری تو هم داشتی اون تو شادی میکردی هی تکون تکون میخوردی نازی دختری شاد


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 16:47 توسط مامان آذر
.

آتلیه

امروز هفته ۳۴ بارداری شروع شده امروز صبح خیلی زود بیدار شدم ورفتم آرایشگاه موهام رو کوتاه و مرتب کردم قرار آتلیه هم گذاشته بودم لباسهام رو هم آماده کرده بودم اما علی ساعت ۴ بعدازظهر گفت که به خاطر روزه سردرد شده و به من گفت اصلا در جریان قرار عکاسی من نبوده اما من مطمئنم که از دو روز پیش باهاش هماهنگ شدم .مهم نیست .دو روز دیگه قراره برم دکتر خدا کنه بهم وقت زایمانم رو بگه آخه این دکتره همش واسه همه چیز میگه زوده شایدم من خیلی عجله دارم.حالا ببینیم خدا چی میخواد......

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390 ساعت 21:6 توسط مامان آذر
.

قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب ميهن بلاگ

وبلاگ نویسی

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وب مستر

وب تولز

بازی آنلاین

فارسی ورد

دانلود

دانلود نرم افزار

عکس

مطالب جالب و خواندنی

تفریح و سرگرمی

سایت تفریحی

بازی فلش

بازی آنلاین فلش

بازی آنلاین

بازی

play online games

online games

بازی آنلاین

نو آوران پارس

ثبت دامنه

هاست

سئو

بهینه سازی سایت

طراحی سایت

طراحی وب سایت

طراحی قالب وردپرس

قالب وبلاگ

موسسه بیان

نجوم

قرآن

نجوم استان قزوین

قرآن

نیک فوتو

عکس

گالری عکس

تصویر

عکس عاشقانه

عکس مذهبی

Nik Photo

استار فوتو

عکس نجومی

گالری عکس

آسمان شب

ssssss

نجوم

حسین کرمیان

محمد فضلعلی

Hossein Karamian

Mohammad Fazlali

آموزش عکاسی

عکاسی نجومی

بهترین سئو

سئو

سئو وب سایت

آموزش سئو

بهینه سازی وب

بهینه سازی وب سایت

ارتقا پیج رنک گوگل

درسخوان

نمونه سوال

سوالات نهایی خرداد

سوالات نهایی دبیرستان

روش مطالعه

بازی آنلاین

گیم

بازی

تفریح و سرگرمی

فان

قالب

تم

قالب وبلاگ

قالب وردپرس

قالب بلاگفا

پارس تم

قالب وبلاگ

قالب

قالب بلاگفا

طراحی قالب

سابقون

شهدا زیاران

زیاران

دین و مذهب

سابقون

خاطرات شهدای زیاران

سورس گذر

آموزش برنامه نویسی

سورس رایگان برنامه نویسی